چرا وقتی نباید بیوفتی و صاف و محکم وایسی یهو یکی از پشت هلت میده و تو با سر می خوری زمین؟!!!
جای بخیه هاش هنوزم میسوزه!
یه چیزی مثل بغض ته گلوم رو گرفته!ولی دیگه واسه گریه کردن نه وقتش رو دارم نه حال و حوصله!فقط دلم می خواد این ثانیه های لعنتی تند تند بگذره! البته اینم می دونم که گذشت زمان نمی تونه حس و حالمو درست کنه!و باز البته می دونم وقتی به آخراش برسم واسه ثانیه ای التماس میکنم!
دور وبرم زیادی شلوغ شده!حالا دیگه می ترسم تنهاییم رو هم از دست بدم!چه خوب میشد اگه میزاشتن یه چند روز ساکت و آروم بشینم سرجام و به هیچی فکر نکنم! خلاء !
امروز عصر کتاب سخت افزار رو گذاشته بودم روبروم و تست هارو یکی یکی حل میکردم و به خاطر فهمیدنش لذت میبردم! نمی دونم چرا تو اوج خوشحالی از اینکه تونسته بودم سخت ترینش رو هم درست بزنم یهو این فکر لعنتی شروع کرد به وول خوردن! واسه چند دقیقه سرمو گرفتم تو دستام و شروع کردم به مرور کردن اشتباهات و اتفاقاتو خلاصه همه ی بدبختیام!ولی من آدم خوشبختیم! اینو جدی میگم! البته اگه نخوام خودمو با کسی مقایسه کنم و من ایندفعه واسه تحمل خیلی چیزا این کار رو کردم! اونموقع فقط با خودم می گفتم کاش کاش و ای کاش!کارایی که نباید می کردم و کردم! حرفایی که نباید میزدم و زدم و ....
نمی دونستم با این فکرای مسخره آدم می تونه بدترین سردرد عمرش رو بگیره!فعلا دارم دنبال یه دیازپام قوی واسه این درد کوفتی میگردم!
دیگه واسه یه دیازپام هم باید التماسش کنم!
-آدم باش!
-که چی بشه؟!
-که درست زندگی کنی.
-میشه درست زندگی کردن رو معنی کنی؟!
-یعنی اینکه آدم باشی!
-میشه آدم بودن رو معنی کنی؟!
-یعنی اینکه درست زندگی کنی.
-میشه درست زندگی کردن رو معنی کنی؟!
-یعنی اینکه آدم باشی.
- میشه ..........
- .....................
-......................
-باشه حالا که دلیلش رو کاملا فهمیدم هم آدم میشم هم درست زندگی می کنم!
پ.ن: اگه ایشون نبود نه می فهمیدم زندگی کردن چیه نه اینکه بویی از آدمیت می بردم!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در گوشی صحبت کردن رو دوست ندارم!اگه چیزی میخوای بگی به خودم بگو!