|
Carpe Diem!
|
به همین سادگی!!
ندونستن و سردرگمی بدترین چیزیه که می تونه واسه یه نفر وجود داشته باشه!حالا در هر زمینه ای که می خواد باشه!امیدوارم روزی برسه که بدوینم چی می خوایم و چیکار می خوایم بکنیم!!!
---------------------------------------------------------------------------------------------------
امروز بعد از مدت ها چند نفر از دوستان قدیمی رو دیدم!خوشحالم! :)
...
فقط یه تیکه چوب که با خودم میکشمش رو زمین و باعث میشه ردی از خودش به جا بزاره!بارون نم نم شروع میکنه به باریدن و رد چوب رو کم کم از بین میبره!همینطور رد پای منو!!!
از اینکه فکر میکنن آفریده شدن تا هرکسی رو که مثل خودشون فکر نمیکنه و عمل نمیکنه مورد تمسخر قرار بدن و این بشه بزرگترین خوشیه زندگیشون لذت میبرم!!!ابله ها....
از اینکه بعضی وقتا از سکوت من و هم نظر نشدن باهاشون، دلشون می خواد تیری توی سرم خالی کنن بیشتر از هرچیزی لذت میبرم!!
ترجیح میدم ازم متنفر باشن تا اینکه خودم نباشم!!!
اصلا می دونین از اینکه بیان و مستقیم بهم بگن حالشون ازم بهم می خوره خوشحال میشم!!جدا خوشحال میشم!من هم وایسم روبه روشون و بگم ولی من عااااااااااااااااشقتونوم!!!
----------------------------
می تونی یه کاری واسم بکنی؟!
آره! محکم بگیر دستمو نزار برم به یغما!!!
هنوز هم با تو ،شنیدن این قطعه رو به بهترین ها ترجیح میدم!!!
جدی میگم!ترجیح میدم!!!
دلم می خواد غر بزنم و همه چیو ببرم زیر سوال ولی خوب فعلا حال و حوصلشو ندارم!پس نمی زنم!
دارم به این فکر میکنم که اگه تو یزد سه شنبه ای وجود نداشت من چجوری باید 1 ترم دیگه هم اینجا می موندم!دارم کم کم عاشق سه شنبه های یزد میشم!دلیلشم اینه که سه شنبست!!
نگران مسئله بزرگیم!اونم اینه که دیگه مثل قبل خوابیدن رو دوست ندارم!یعنی اگه صبح و بعدازظهر هم نخوابم دیگه هیچ اتفاق خاص و ناراحت کننده ای نمی افته هرچند فکر کنم قبلا هم نمی افتاد!!به هر حال بسیار مسئله مهم و ناراحت کننده ایست این مسئله ی خواب!!
*دوباره معتاد شهریار می شویم!از نوع قنبریش!!
به کسی بر نخوره....
دیدم که لحظه مرگش پیشش بودم!دستش تو دستم بود!اصرار کردم بمونه!جلوی اشکامو نگرفتم ولی بازم ازم خواست که خوشحال باشم و بزارم راحت بره!گفت که تنها چیزی که الان می خواد آزاد شدن از این دنیاست!دیگه از این دنیای لعنتی لذت نمی برد!
چیزی نگفتم!
صورتم خیس شده بود!
آروم چشماشو بست!
دستاش هنوز تو دستمه!حسش میکنم!گرم گرم!!!
وقتی از خواب پریدم،خوشحال بودم!با تمام محو بودنش بهترین خواب زندگیم بود!
واسه تکرار شدنش لحظه شماری می کنم!
نگاهت تنها چیزیه که حس زنده بودن رو بهم میده ولی میدونم دیگه کم کم باید مرد!!!
-------------------------
خلاص شدن از خوابگاه رو واقعا دوست دارم!اولین باری بود که وقتی از قطار پیاده شدم یه لبخند واقعی رو لبام جاری شد!
نمی دونم ربطش چیه ولی الان دیگه می تونم وقتی خودم و خودم میرم پیاده روی هوای خوب اینجا رو احساس کنم!نفسم کمتر میگیره!دیگه حس نمیکنم یکی داره خفم میکنه!واقعا حس فوق العاده ایه!!!!
مثل یه چشم بهم زدن بود!!
لحظه های زودگذر و دوست داشتنی بود!
بازم ممنون!!
بله!رسم روزگار چنین است!:)
با تشکر و سپاس فراوان!!!!:)
نمی خوام امیدی بمونه!امیدوارم امیدوارم نکنه!!!!
دلم واسه دستایی که با عشق تو موهام می کشید و با قصه های شیرینش واسه خواب همراهیم می کرد تنگ میشه!!!
دلم واسه خنده هاش،نوازشاش،حرفاش،موهای حناییش،قربون صدقه هاش و مامان بزرگ بودنش تنگ میشه!
دلم واسه تنها بودن کنارش و لمس کردن رگ های دستش تنگ میشه!
دلم واسه خیلی چیزا تنگ میشه!
دلم واسه خیلی چیزا خیلی تنگ میشه!
دلم واسه خیلی چیزا خیلی خیلی تنگ میشه!
دلم واسه خیلی چیزا خیلی خیلی خیلی تنگ میشه!
...................................................................................
قسمت عظیمی از خاطرات کودکیم بود.امروز تنهامون گذاشت...

کنارت چقدر تنها بودم!!!تنهاتر از اون چیزی که حتی فکرشو می کردم!تنهای تنها!!!!
ولی منتظر موندم!
اومد!
غمگینترم کرد...
آرامشی که میده عجیبه!!!
-----------------------------------------------------------------------
با اینکه خیلی عجیبه و آرامشش زیااااااااااااد ولی تو روحت داریوش تو روحت!!!!