تبليغاتX
The Secret Life Of Words
Carpe Diem!
دلم واسش تنگ شده!!

به همین سادگی!!

+ نوشته شده در  90/05/25ساعت 23:58  توسط فاطمه  | 

به قول یکی از دوستان دلم تغییر می خواد اما صرفا نه از نوع عاطفی اش!! تغییری که بتونم دنیا رو یک جور دیگه ببینم و حس کنم!تغییری که شاید کمی از این حال و روز بیرون بیاردم!!!

ندونستن و سردرگمی بدترین چیزیه که می تونه واسه یه نفر وجود داشته باشه!حالا در هر زمینه ای که می خواد باشه!امیدوارم روزی برسه که بدوینم چی می خوایم و چیکار می خوایم بکنیم!!!

---------------------------------------------------------------------------------------------------

امروز بعد از مدت ها چند نفر از دوستان قدیمی رو دیدم!خوشحالم! :)


+ نوشته شده در  90/05/21ساعت 1:58  توسط فاطمه  | 

پاک شدم از خاطره ها!!! سه نقطه را جایگزین بغض مانده در گلویم میکنم!!!

...


+ نوشته شده در  90/02/05ساعت 1:43  توسط فاطمه  | 

وسط یه زمین خشک و خالیم!خاکی!

فقط یه تیکه چوب که با خودم میکشمش رو زمین و باعث میشه ردی از خودش به جا بزاره!بارون نم نم شروع میکنه به باریدن و رد چوب رو کم کم از بین میبره!همینطور رد پای منو!!!

+ نوشته شده در  89/12/01ساعت 3:43  توسط فاطمه  | 

امروز هم زیاد بد نبود!منتظر روزهای بدتر از اینم!!!
+ نوشته شده در  89/11/28ساعت 3:37  توسط فاطمه 


ایندفعه دلم می خواد کل دنیارو واسش بکشم!حیف که استعدادی جز چرندیات کشیدن ندارم!باید ببخشه!

+ نوشته شده در  89/11/16ساعت 3:11  توسط فاطمه  | 

مغز فندقیشونو دوست دارم!باعث میشه گاهی وقتا از شدت عصبانیت خودمو از درون تیکه پاره کنم!!

از اینکه فکر میکنن آفریده شدن تا هرکسی رو که مثل خودشون فکر نمیکنه و عمل نمیکنه مورد تمسخر قرار بدن و این بشه بزرگترین خوشیه زندگیشون لذت میبرم!!!ابله ها....

از اینکه بعضی وقتا از سکوت من و هم نظر نشدن باهاشون، دلشون می خواد تیری توی سرم خالی کنن بیشتر از هرچیزی لذت میبرم!!

ترجیح میدم ازم متنفر باشن تا اینکه خودم نباشم!!!

اصلا می دونین از اینکه بیان و مستقیم بهم بگن حالشون ازم بهم می خوره خوشحال میشم!!جدا خوشحال میشم!من هم وایسم روبه روشون و بگم ولی من عااااااااااااااااشقتونوم!!!

----------------------------

می تونی یه کاری واسم بکنی؟!

آره! محکم بگیر دستمو نزار برم به یغما!!!

+ نوشته شده در  89/10/19ساعت 3:22  توسط فاطمه  | 


هنوز هم با تو ،شنیدن این قطعه رو به بهترین ها ترجیح میدم!!!

جدی میگم!ترجیح میدم!!!

+ نوشته شده در  89/09/24ساعت 21:54  توسط فاطمه  | 

هیچ شکایتی ندارم!رسم روزگار چنین است!بله بله!

+ نوشته شده در  89/08/20ساعت 15:23  توسط فاطمه  | 

از ترس اینکه ناطور دشت تموم بشه روزی 1 فصلشو می خونم!واقعا از اون کتاباییه که دلم نمی خواد تموم شه!


دلم می خواد غر بزنم و همه چیو ببرم زیر سوال ولی خوب فعلا حال و حوصلشو ندارم!پس نمی زنم!

دارم به این فکر میکنم که اگه تو یزد سه شنبه ای وجود نداشت من چجوری باید 1 ترم دیگه هم اینجا می موندم!دارم کم کم عاشق سه شنبه های یزد میشم!دلیلشم اینه که سه شنبست!!

نگران مسئله بزرگیم!اونم اینه که دیگه مثل قبل خوابیدن رو دوست ندارم!یعنی اگه صبح و بعدازظهر هم نخوابم دیگه هیچ اتفاق خاص و ناراحت کننده ای نمی افته هرچند فکر کنم قبلا هم نمی افتاد!!به هر حال بسیار مسئله مهم و ناراحت کننده ایست این مسئله ی خواب!!


*دوباره معتاد شهریار می شویم!از نوع قنبریش!!

به کسی بر نخوره....



+ نوشته شده در  89/08/18ساعت 13:15  توسط فاطمه  | 

حالم از آدمایی که ادعاشون اونجای فلک رو تیکه پاره می کنه بهم می خوره!

+ نوشته شده در  89/08/06ساعت 23:31  توسط فاطمه  | 

بالاخره بعد از ۵۴ روز انتظار اومد و بهم گفت که چقدر از مردنش و رفتنش راضیه!گفت که دیگه نگران نباشم!

دیدم که لحظه مرگش پیشش بودم!دستش تو دستم بود!اصرار کردم بمونه!جلوی اشکامو نگرفتم ولی بازم ازم خواست که خوشحال باشم و بزارم راحت بره!گفت که تنها چیزی که الان می خواد آزاد شدن از این دنیاست!دیگه از این دنیای  لعنتی لذت نمی برد!

چیزی نگفتم!

صورتم خیس شده بود!

آروم چشماشو بست!

دستاش هنوز تو دستمه!حسش میکنم!گرم گرم!!!

وقتی از خواب پریدم،خوشحال بودم!با تمام محو بودنش بهترین خواب زندگیم بود!

واسه تکرار شدنش لحظه شماری می کنم!

 

+ نوشته شده در  89/07/06ساعت 23:53  توسط فاطمه  | 

 

نگاهت تنها چیزیه که حس زنده بودن رو بهم میده ولی میدونم دیگه کم کم باید مرد!!!

-------------------------

خلاص شدن از خوابگاه رو واقعا دوست دارم!اولین باری بود که وقتی از قطار پیاده شدم یه لبخند واقعی رو لبام جاری شد!

نمی دونم ربطش چیه ولی الان دیگه می تونم وقتی خودم و خودم میرم پیاده روی هوای خوب اینجا رو احساس کنم!نفسم کمتر میگیره!دیگه حس نمیکنم یکی داره خفم میکنه!واقعا حس فوق العاده ایه!!!!

 

 

+ نوشته شده در  89/07/04ساعت 0:34  توسط فاطمه  | 

 

مثل یه چشم بهم زدن بود!!

لحظه های زودگذر و دوست داشتنی بود!

بازم ممنون!!

+ نوشته شده در  89/06/31ساعت 1:37  توسط فاطمه  | 

دلیل این رفتار ها نمی دونم چیه!ولی هرچی که هست باید بگم آهای ملت نگران نباشید.من برای هیچ احدی هیچ گونه مزاحمت روحی و روانی و درسی و تلفنی و چتی و اس ام اسی و هیچ و هیچ و هیچ ایجاد نمی کنم!!!!!

بله!رسم روزگار چنین است!:)

با تشکر و سپاس فراوان!!!!:)

+ نوشته شده در  89/05/21ساعت 2:47  توسط فاطمه  | 

 

نمی خوام امیدی بمونه!امیدوارم امیدوارم نکنه!!!!

+ نوشته شده در  89/05/16ساعت 1:21  توسط فاطمه  | 

 

دلم واسه دستایی که با عشق تو موهام می کشید و با قصه های شیرینش واسه خواب همراهیم می کرد تنگ میشه!!!

دلم واسه خنده هاش،نوازشاش،حرفاش،موهای حناییش،قربون صدقه هاش و مامان بزرگ بودنش تنگ میشه!

دلم واسه تنها بودن کنارش و لمس کردن رگ های دستش تنگ میشه!

دلم واسه خیلی چیزا تنگ میشه!

دلم واسه خیلی چیزا خیلی تنگ میشه!

دلم واسه خیلی چیزا خیلی خیلی تنگ میشه!

دلم واسه خیلی چیزا خیلی خیلی خیلی تنگ میشه!

...................................................................................

قسمت عظیمی از خاطرات کودکیم بود.امروز تنهامون گذاشت...

 

+ نوشته شده در  89/05/14ساعت 0:25  توسط فاطمه  | 

 

کنارت چقدر تنها بودم!!!تنهاتر از اون چیزی که حتی فکرشو می کردم!تنهای تنها!!!!

+ نوشته شده در  89/05/12ساعت 14:57  توسط فاطمه  | 

میدونستم اگه بیاد غمگینترم میکنه!

ولی منتظر موندم!

اومد!

غمگینترم کرد...

+ نوشته شده در  88/11/18ساعت 5:2  توسط فاطمه 

خیلی وقت بود ترک کرده بودم این داریوش گوش کردنارو!!!

آرامشی که میده عجیبه!!!

-----------------------------------------------------------------------

با اینکه خیلی عجیبه و آرامشش زیااااااااااااد ولی تو روحت داریوش تو روحت!!!!

+ نوشته شده در  88/10/20ساعت 12:15  توسط فاطمه  |