تبليغاتX
The Secret Life Of Words
Carpe Diem!
سرگیجه عجیبی بود!ولی با همه دفعه ها فرق داشت!احساس سنگینی وحشتناکی داشتم!اینقدر سنگین که هیچ کس رو ندیدم فقط صدای وزوز دکتر و پرستار تو گوشم بود که سعی می کردن بلندم کنن و بزارنم رو تخت!دلم می خواست اون لحظه کسی اونجا نبود تا بتونم بفهمم بالاخره آخرش چی میشه!

۲ساعت تا حرکت قطار مونده بود.۱ ساعت هم تا راه آهن راه بود!به هربدبختی بود بهشون فهموندم چیزیم نیست و بعد از تایید دکتر به هزار بدبختی دیگه خودمو رسوندم راه آهن!

۱ساعت الافی همراه با سردردی که خیلی کمتر از اولش بود ولی اینقدر ی بود که بی حالم کنه و مثل یه جسد بچسبونتم به صندلی انتظار!

بالاخره راه افتاد!سرمو چسبوندم به پنجره قطار و تا ۳ ۴  ساعت بعدش هیچیو حس نکردم!

با صدای اون دختر بچه کوفتی که کنار گوشم داد میزد خاله خاله کی میرسیم و دست از سر آستین مانتوم بر نمیداشت از خواب پریدم!

حوصله حرفای هیچ کس رو نداشتم!هدفن رو گذاشتم تو گوشم و صدای آهنگ رو تا آخر بلند کردم!

دوباره خواب و بالاخره مقصد!

یک روز کاملا کوفتی!

-------------------------

خدا پدربزرگمان را رحمت کند!پیرمرد عزیزی بود!ولی وقت رفتنش بود!

اونم یه روز کوفتیه دیگه!

-------------------------

و این روند ادامه دارد....

+ نوشته شده در  87/10/15ساعت 18:37  توسط فاطمه  |