|
Carpe Diem!
|
۲ساعت تا حرکت قطار مونده بود.۱ ساعت هم تا راه آهن راه بود!به هربدبختی بود بهشون فهموندم چیزیم نیست و بعد از تایید دکتر به هزار بدبختی دیگه خودمو رسوندم راه آهن!
۱ساعت الافی همراه با سردردی که خیلی کمتر از اولش بود ولی اینقدر ی بود که بی حالم کنه و مثل یه جسد بچسبونتم به صندلی انتظار!
بالاخره راه افتاد!سرمو چسبوندم به پنجره قطار و تا ۳ ۴ ساعت بعدش هیچیو حس نکردم!
با صدای اون دختر بچه کوفتی که کنار گوشم داد میزد خاله خاله کی میرسیم و دست از سر آستین مانتوم بر نمیداشت از خواب پریدم!
حوصله حرفای هیچ کس رو نداشتم!هدفن رو گذاشتم تو گوشم و صدای آهنگ رو تا آخر بلند کردم!
دوباره خواب و بالاخره مقصد!
یک روز کاملا کوفتی!
-------------------------
خدا پدربزرگمان را رحمت کند!پیرمرد عزیزی بود!ولی وقت رفتنش بود!
اونم یه روز کوفتیه دیگه!
-------------------------
و این روند ادامه دارد....